برای آوا

دیروز ، روز 22.1.2014 واکسن دو ماهگیت رو زدیم..دیروز اولین درد رو از طرف دنیای ما چشیدی...قطره های اشک تو رو دیدم و نتونستم هیچ کاری بکنم..همراه با درد تو من هم تا اعماق وجودم درد رو احساس کردم..عزیزم برای بقا توی دنیای ما این اولین دردِ و شروع دردهای خیلی خیلی بزرگتر و چقدر من ضعیفم برای حمایت از تو...ولی امیدوارم از ته دل امیدوارم دردهای زندگیت فقط دردهای جسمی باشه و نیاد اون روزی که قلب کوچولوت فشرده بشه...

 

/ 13 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهاجر

سلام سرش سلامت, این دردها همیشه می آیند و می روند حلا احساس مادرها را بیش از هر زمان دیگری درک می کنید

گلاله

امیدوارم آوا کوچولو لبش همیشه خندون باشه [لبخند]

ویدا

ای قربونش برم . مواظبش باش بهی جونم و از طرف من اون لپهای خوشگلش رو بوس کن .[ماچ]

آسی

عزیزم مبارکش باشه از طرف من بچلونش بعدم ببوسش.

فریار

چقدر دوست دارم خاله باشم. چون خواهر ندارم همیشه دوستام لطف می کنند به بچه هاشون میگن منو خاله صدا کنند. خاله هر چی دورتر باشه با ابهت تر جلوه می کنه بهی.[بغل]آوا رو بچلون.

fb

سلام. ما هم هنوز اول راهیم و در فکر آغاز کار مهاجرت. زندگی اونجا سخته تنهایی؟

مريم

خدا حفظش كنه عزيزم

ریما

آوا کوچولو تندرست باشی همیشه....

كتايون

سلام عزيزم خيلي خوشحالم كه خوبي و روز هاي خوبي رو هم سپري مي كني. فقط يك سوال تو ذهنم هست: شما كه باردار بودي براي پرواز طولاني مشكلي نداشتي؟ و اينكه فكر مي كني بهتره آدم قبلش بچه دار بشه (تو ايران) يا تو كانادا؟ (از لحاظ دردسر و شرايط و ...)

ali

سلام وبلاگ قشنگی داری اگه با تبادل لینک موافقی خبرم کن