مسافر مردد

دوماه پیش خیلی خیلی خیلی به دلم افتاده بود یه سر برم ایران ولی هیچ جوری نه عقلی نه عملی نه مالی نه...امکانش نبود و ترجیح دادم به مصیبت و بلا حسش رو از دلم بیرون کنم و بی خیالش بشم.....ناراحت

ولی امروز خانواده مهربون همسر مهربونتر اعلام کردن که اگه بریم ایران هزینه سفر رو مهمونه اوناییمتعجب

ما هم بعد از کلی صحبت و سنجیدن شرایط قرار شد من و آوا بریم ایران...الان یه جورایی تو شوکم نمیدونم برم یا نرم...تازه به شرایط عادت کردم و حس دلتنگی رو سعی کردم با بی تفاوتی از کنارش بگذرم (اینجوری تونستم باهاش کنار بیام)..ولی رفتن همانا و داغ دل تازه شدن همان..

نمیدونم واقعا موندم سر دوراهی از یک طرف دلم لک زده برای خانواده ام و یه جوره خیلی خیلی عجیبی برای بابابزرگم ..دلم میخواد کوچیکی آوا رو ببینند و باهاش ارتباط برقرار کنند یه جورایی حس میکنم این ارتباط برای آوا هم لازمه..و از طرف دیگه میترسم اگه برم نتونم برگردم و هوایی بشم...خدایا خیلی خیلی سخته نمیدونم چی میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امیدوارم آشنایی اینجا رو نخونه چون میخوام رفتنم بی خبر و یهویی باشهعینک         

/ 9 نظر / 47 بازدید
مخاجر 2012

صلاح مملکت خویش خسروان دانند، اگر تصمیم به سفر دارید، ان شاء الله خوش بگذره، اگر هم نه، امیدوارم محکم تر و مقاوم تر ادامه دهید

چون ابر به سوی کانادا

سلام. بنظرم اگه بیای و بازم ببینی و یادت بیفته کجا بودی و الان کجایی، خیلی بهتر خواهد بود. موفق باشی

گلاله

سلام.به نظرم یه مسافرت کوتاه هم حال و هواتو عوض میکنه و وقتی یکمی دود خوردی و قیافه افسرده مردمو دیدی که چطور نگران فرداشون هستند با یه انرژی خوب برمیگردی سر خونه زندگیت[چشمک]

فریار

اومدی من میخوام آوااااایی رو ببینم.

نیلوفر

عزیزم حس و حالتو خوب درک میکنم ... تو میخوای از یه کشوری بری یه کشور دیگه و من از یه شهری به شهر دیگه !!! گاهی ترس از اینکه بعدا اذیت بشیم باعث میشه تردید داشته باشیم ... من پیشنهاد میکنم بری ... روحیه ات عوض میشه [مغرور]

کتایون

به نظر من برو بهی جان ولی غصه نخور موقع برگشتن یک راه حل: سعی کن وقتی رفتی اینقدر از شرایط تعریف کنی که بقیه به فکر بیافتن بیان کانادا![دست]

سیاه و سفید

خوشحال میشم به وبم سر بزنی و نظر بدی .. کارای خودمه !!

نقطه چین...

باران حضورت که ببارد تنهایی ام خشکسالیش را تعطیل می کند... به حرمت قطراتی از جنس "تو"

آرمین

در هر کشوری که باشیم عیبی نداره کاش انسانیتمون را از بین نبریم و در یک کشور بیگانه هوای هم را داشته باشیم و فرهنگ غنی مان را جلوی بیگانه زیر سوال نبریم یاد این شعر افتادم بیایید باهم ... بیایید باهم بیاویزیم بر چنبرِ عشق دوستی را با دُرنا سرِ نقطه اوج ببریم غبار خزان را از روی اشیا پاک کنیم وسوسه ی نان را دور کنیم روی محله ی عسرت دستی بکشیم و به هم ربط دهیم احساس های دور شده را. جایی پنهان کنیم توبره ی غصه مان از یاد ببریم جایش را ناخوش احوالی و کور بختی را در قعرِ چاهی چال کنیم و به سعادتمندی بگوییم گاهی خوشبختیم. یک استکان انصاف از تقطیر صداقت بخوریم حق را سرِ چوب ، چوب نزنیم موج را با آبیِ چشم آرام کنیم که مرجان ها به حرارت آب محتاجند. همچون طفلی خُرد بکشیم یک خانه‌ی چوبیِ بی اسباب را که بر می‌خیزد دودی از دودکشش از شیشه پنجره اش به نقطه ایی دور به تفاهم نگریم و بشکنیم حریقِ زمستان را در خود. کتاب پیراهن کاغذی-ناهید حکیمی